اینم عکس آقا یاسر با داداش مصطفاشه...
اینم عکس آقا یاسر با داداش مصطفاشه...
+ نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
15:37 |
تو عراق یه خانواده بودند که همیشه 10روز محرمو به عزادارا غذا میدادن.همین چندسال پیش یکی از بمبهای امریکا میخوره به خونشون بچه هاش میمیرن خونشونم خراب میشه. محرم میرسه زن وشوهر به همدیگه میگن امسال محرم باید چیکار کنیم.بچه ها بودند کمکمون میکردن حالا کیو داریم؟یه خونه اجاره میکنن واسه 10 روز محرم. داشتن پارچه هارو میزدن و مقدماتشو فراهم میکردن دیدن یه خانومی مسنی میاد بهشون کمک میکنه.بعدش میگه منم میخوام چندروز محرم کمکتون کنم.اونم میگه مجلس آقامه من چیکارم شما باش چای به عزادارا بده.این خانم 10 روز محرم هست به عزادارا چای میده. زن وشوهر به همدیگه میگن این خانم خیلی بهمون کمک کرده میرن واسش تو بازار یه چادر مشکی میخرن. چادر بهش میده میگه: خانم ما که نمیدونیم شما کی هستین ولی خیلی بهمون کمک کردین این هدیه رو از طرف ما قبول کنین خانمه رومیکنه به حرم امام حسین میگه میبینی پسرم.هم به عزادارات غذا میدن هم به مادرت هدیه میدن. + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:40 |
یه روز یه آقای یهودی توی سوریه بود که خونش بغل حرم حضرت روقیه بود. این آقای یهودی یه روز قلبش درد میگیره اونم مریضیشو نادیده میگیره بعدش میبینه خیلی داره اذیتش میکنه میره دکتر.دکتر بهش میگه شما باید پیوند قلب انجام بدین.این قلب واسه شما بیش از 2ماه کار نمیکنه. میگه : راه افتادم تو خیابونا گفتم خدایا...من چیکار کردم که این بلا سرم اومد... .نیمه شب بود.حرم حضرت روقیه خلوت و خالی بود. رفتم تو حرم دیدم اون گوشه یه دختر کوچولو با یه آقایی نشسته دارن باهم صحبت میکنن. تو دلم گفتم منم میرم با اونا هم صحبت میشم شاید ازاین حال وهوا در بیام. جلو که رفتم دیدم دختره میگه : عموجان همین آقا هست که مشکل داره کارشو راه بنداز.عموهه نگاه میکنه بهش میگه ولی اینکه ازما نیست... دختر کوچولو میگه میدونم ولی دلش پاکه کارشو راه بنداز. یکدفعه نگام به دستای اون آقا افتاد دیدم دست نداره.گفتم آقا من اصلا مریضیم یادم رفته شما چرا دست ندارین؟ گفت حالا دیگه بماند. چون برادرزادم ازم خواهش کرده بیام اینجا مشکلتو راه بندازم منم اومدم برو مشکلت حل شد.فقط یه کاری باید انجام بدی. گفتم چیه ؟ گفت : محرم که شد میری کربلا اونجا یه خانواده فقیری هستن بهشون پول میدی بعدش میگی ابوالفضل سلام رسوند. + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:39 |
يكي از اهالي كربلا، عربي را ميبيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن ميگويد. آقا جان، صد دينار از شما پول ميخواهم؛ ميدهي كه بده و اگر نميدهي ميروم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت ميكنم. سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و ميگويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون ميرود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران ميگويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او ميگويد: نشاني شما از آقا چيست؟ ميگويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را ميدهد. ناقل ميگويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام ميكنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حوالهاي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم. + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:38 |
شب سيام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند: شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب ميبيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟! + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:37 |
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي ميفرمودند: زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عدهاي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچهاي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل ميكرد كه به نظر ميرسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام ميكنم. با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار! همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:36 |
جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچهاي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام
+ نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:34 |
يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور ميزد و آب به دست بچهها ميداد، نقل ميكند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي ميخواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا ميرودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبردهاي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد. ميگويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت ميخواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جملهاي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا ميآيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره ميكنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار ميگذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد. نيمههاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچهام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زدهام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره ميكنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه ميكردم و هم پسرم گريه ميكرد. ميگويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم! من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه ميكردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا ميزند و ميگويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا. آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من ميگويد بلند شود! گفتم : نميتوانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان ميگويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند ميگفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست، بچهام را شفا داد! + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:33 |
اين جانب وقتي تابلوي بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را بر روي كاميونها و غيره ميديدم، ترديد داشتم كه آيا بيمه با حضرت اباالفضل العباس عليه السلام مدركي دارد يا نه؟ صحيح است يا خير؟
در همين افكار به سر ميبردم كه شبي در عالم مكاشفه بين خواب و بيداري ديدم در صحرايي قرار گرفتهام كه انساني ديده نميشود و يك گوسفند در ميان جمعي از گرگها محاصره شده و گرگها مشغول خوردن آن هستند، در حاليكه گوسفند زنده است و فرياد ميزند و كسي نيست كه نجاتش دهد. من خواستم جلو بروم، ديدم گرگها تهديدم كردند، به فكرم رسيد كه اين گوسفند مال چه كسي است كه گرفتار گرگها شده است؟ در همين حال به گوش خود شنيدم كه مال حضرت عباس عليه السلام است. برايم شبههاي پيش آمد كه چرا حضرت عباس عليه السلام از گوسفند خود دفاع نميكند؟ پس بيمة با حضرت عباس عليه السلام چه فايدهاي دارد؟ كه ناگهان ديدم يك اسب قوي هيكل در مقابلم قرار دارد و شخصي سوار آن اسب است كه پاهاي وي در ركاب و همچنين زين اسبش معلوم است ولي خود او كه چهرهاش در هالهاي از نور قرار دارد قابل مشاهده نيست. اس مزبور سر خود را به زمين ميزد و قصد حركت داشت ولي نميتوانست. در همين حال كلماتي از آن شخص سوار كار كه چهرهاش در حالهاي از نور قرار داشت شنيدم كه فرمود: چيزي كه مربوط به ما باشد براي ما فرقي نميكند آن را انسان بخورد يا حيوان. ولي چيزي را كه به ما بسپارند حفظش ميكنيم. اين را گفت و ناپديد شد. وقتي به خودم آمدم و بيدار شدم، متوجه شدم كه آن سوار، حضرت عباس عليه السلام بودند و با اين صحنه، مرا آگاه ساختند كه بيمة با آن جناب صحيح است و افرادي پيدا ميشوند كه با حيوان فرقي ندارند، بلكه طبق آية شريفة قرآن كريم از حيوان هم پست تر و گمراهتر هستند: (اولئك كالانعام بل هم اضل سبيلا) + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:32 |
در عباس آباد هند جمعي از شيعيان در ايام عاشورا جمع شدند تا به اصطلاح شبيه حضرت عباس را در آورند . شخصي كه تنومند و رشيد باشد نيافتند ، تا آنكه جواني را پيدا كردند كه پدرش از دشمنان اهل بيت بود . او را شبيه كردند و چون شب شد و به خانه آمد و موضوع را با پدر در ميان گذاشت ، پدرش گفت : مگر عباس را دوست داري ؟
گفت : آري جانم به فداري او باد ! گفت : اگر چنين است ، بيا تا دستهاي تو را به ياد دست بريده عباس قطع كنم . جوان دست خود را دراز كرد و پدر دستش را بريد . مادرش گريان شد و گفت : اي مرد چرا از فاطمه زهرا شرم نكردي ؟ آن مرد گفت : اگر فاطمه را دوست داري بيا تا زبان تو را هم قطع نمايم . پس زبان آن را هم بريد و در آن شب هر دو را از خانه بيرون كرد و گفت : برويد و شكوه مرا پيش عباس نماييد ! پس آن دو به عباس آباد آمدند و در مسجد محل ، نزديك منبر ، تا به سحر ناله كردند . آن زن مي گويد : چون صبح نزديك شد ، زناني چند را ديدم كه آثار بزرگي از جبهه ايشان ظاهر بود . يكي از آنها آب دهان بر زخم زبان من ماليد و في الحال زبانم التيام يافت . دامنش را گرفتم و عرض كردم ، كه : جواني دارم ، دستش بريده و بي هوش افتاده است ، بفريادش برس . فرمود كه آن هم صاحبي دارد . گفتم : تو كيستي ؟ فرمود : من فاطمه ، مادر حسين (ع ) اين بگفت و از نظرم غايب شد . پس به نزد فرزندم آمدم ديدم دستش خوب شده ، پرسيدم چگونه چنين شد ؟ پسر گفت : در اثناي بي هوشي ، جوان نقايداري را ديدم كه به بالينم آمد و به من فرمود : دستت را به جاي خودگذار . پس نظر كردم ، هيچ اثر زخمي در آن نديدم . گفتم : مي خواهم دست تو را ببوسم . ناگاه اشكش جاري شد و فرمود : اي جوان معذورم دار كه دستم را كنار نهر علقمه جدا كرده اند . عرض كردم تو كيستي ؟ فرمود : منم عباس بن علي (ع ) سپس از نظرم غايب گرديد + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:31 |
عالمی نقل می کند که در مجلسی وارد شدم زنی در آن مجلس در حال پذیرایی بود ودر میان پذیرایی اش مرتب ما را خادم عباس خطاب می کرد که این کلمه برای من غریب بود چون منی که از عالمان عربستان بودم وبه حضرت عباس اردات خاصی نداشتم چرا به این لقب خوانده می شدم ...
تا این که از همسر آن زن پرسیدم ، همسرش بعد از سکوت کوتاهی گفت زنم به هرکسی که برایش محترم باشد چنین لقبی می دهد می خواهد این شخص حاکم ،عالم و یا یه شخص عادی باشد این علت اردات او را به گذشته می توان نسبت داد سالها پیش تنها فرزند پسرم بیمار بود همه طبیب ها او را جواب کرده بودند تا اینکه به خدمت آقا ابوالفضل بردیمش همان طور که من وهمسرم در حال دعا کردن بودیم فرزندم جان داد و مُرد در آن لحظه همسرم زجه کنان فریاد بر آورد که من برای شفای فرزندم به دیدارت آمدم همه می گویند تو باب الحوائجی چرا پسرم را کشتیییییی! با این حرف تمام زائرهای حرم به گریه افتادند همین که محو شنیدن داستان مرد شده بودم جوانی رشید وارد مجلس شد و خطاب به مرد گفت سلام پدر مرد روبه ما کرد وگفت: این همان پسر کشته شده من است حاال بقیه داستان را از او بشنوید پسرگفت : احساس سبکی می کردم که روح از بدنم جدا شد در آسمان ها انواری زیبا به چشم می خورد که یکی پیامبر اکرم (ص)،دومی بی بی فاطمه زهرا، سومی حضرت علی(ع)، چهارمی امام حسن مجتبی، پنجمی امام حسین (ع) و در آخر آقام حضرت عباس بودند همچنان که محو چنین انواری بودم شنیدم که حضرت عباس رو به پدرشون کردندو فرمودند:بابا جان از خدا بخواهید که جان این پسر را برگرداند مادر این پسر من را در زمین رسوا کردند... حضرت علی فرمود: مشیت خداهرچه باشد همان می شود،حضرت عباس روبه پیامبر وحضرت زهرا کردند و از آنها هم درخواست کرد ولی همه گفتند مشیت الهی هست هرچه خدا بخواهد همان می شود حضرت ابولفضل که نا امید شده بودند شروع به گریه کردند طوری که همه حضار شروع به گریه کردند و بلند فریاد زدند ای عزارئیل به اذن خدا اوند عادل این پسر را به زمین گردان که مقام و مرتبه ابوالفضل در زمین خیلی محترم و بزرگ است + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:27 |
يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:
«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است. ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است. تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن! به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن! بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند». + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:25 |
كاسبى در بازار ((اصفهان )) مغازه اى داشت و كنار مغازه اش سقاخانه اى بنام ((آقا اباالفضل (ع ))) بود، او چون علاقه زيادى به ((حضرت عباس (ع ))) داشت مى گفت : آقاجان من به عشق شما اين سقاخانه را تميز مى كنم و از آن بخوبى نگهدارى مى كنم و آن را آب مى كنم كه مردم جگر داغ شده ، از آن بياشامند و بياد لب تشنه برادرت حسين (ع ) و فداكارى و ايثار و وفاى شما بيفتند، و شما هم در عوض مغازه مرا نگهدارى كن كه يك وقت سارق و دزد به آن نزند.
هر روز كارش اين بود كه سقاخانه ((حضرت اباالفضل (ع ))) را تميز مى كرد و آب در آن مى ريخت و يخ مى گذاشت و مردم لب تشنه از آن مى آشاميدند و مى رفتند، يك روز صبح به مغازه آمد و مشاهده كرد، كه تمام لوازمات مغازه را دزديده اند، خيلى ناراحت شد، صدا زد: ((يا اباالفضل )) من سقاخانه ات را تميز مى كردم ، آب مى ريختم ، يخ مى گذاشتم ، اينقدر به شما علاقه داشتم و محبت مى كردم و مردم را بياد شما و برادرت حسين (ع ) مى انداختم حالا بايد دزد مغازه مرا بزند، اگر مال من برنگردد، ديگر نه من و نه تو...)) با عصبانيت به خانه بر مى گردد، روز بعد به مغازه ميآيد و مشاهده مى كند تمام لوازم و اجناس مغازه اش سر جايش برگشته و دو نفر دم دَرِ مغازه ايستاده اند و رنگ صورتشان زرد است و مضطربند، تا چشمشان به صاحب مغازه مى افتد به دست و پاى او مى افتند و مى گويند: ((اى آقا ما را ببخش چون ((آقا حضرت اباالفضل (ع ))) رضايت شما را خواسته و اِلاّ ما هلاك خواهيم شد.)) + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:24 |
يكى از جاهلهاى محل ما ((داش على )) بود، كه چند سال پيش فوت شد. كارش نداشته باشيد.)) در زمان حياتش يك روز من از توى بازار رد مى شدم ، ديدم ((داش على )) بازار را قُرقُ كرده و چاقويش را هم دستش گرفته و يك نفس كش جرأ ت نطق نداشت ، آن روزها هنوز ماشين و اتومبيل نبود، من با قاطر به مجالس ((سوگوارى حضرت سيدالشهداء (ع ))) مى رفتم . از سرگذر كه رد شدم متوجه شدم كه مرا ديد وتا چشمش به من افتاد، گفت : از قاطر پياده شو، پياده شدم گفت : كجا مى روى ؟ ديدم مست مست است ، و بايد با او راه رفت ، گفتم : به مجلس روضه مى روم ، گفت : ((يك روضه ابوالفضل همينجا برايم بخوان ،)) چون چاره اى نداشتم ، يك روضه ((اباالفضل (ع ))) برايش خواندم ، ((داش على )) بنا كرد گريه كردن ، اشكها روى گونه اش مى غلتيد و روى زمين مى ريخت ، چاقويش را غلاف كرد و قرق تمام شد (بعد فهميدم همان روضه كارش را درست كرده و باعث توبه اش شده بود.) چند سال بعد داش على مُرد، چند شب بعد از فوتش او را در خواب ديدم ، حال او را پرسيدم ، مثل اينكه مى دانست مى خواهم وضع شب اول قبرش را بپرسم . گفت : راستش اينست كه تا آمدند از من سئوالاتى بكنند، سقائى آمد (مقصودش حضرت ابوالفضل (ع ) بود) و فرمود: ((داش على غلام ما است كارى به كارش نداشته باشيد.)) + نوشته شده توسط یاسر حسینی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت
14:19 |
|
|